hi barbies I'm back
oh I know u don't have to kill yourselves .it's ok I'm fine I was just 3 months away why all these cryings & blah blah blah ? I don't know why ( U wanna follow me tonight ... )
خب حالا حرفای بالا رو به دل نگیرین
ااااااااااااااااااااااااا دلم براتون شده بود اینقدر (الان دیدین ؟)
آ یک سوال چرا بعضیا از جانی دپ خوششون نمیاد من موندم درست مثل اینه که بگین سگها حسود نیستن ( این ۱ مقاله بود تو دانشمند ) خب حالا بگردین ربط مسائل بالا رو بهم پیدا کنین ...
به نظر من که خیلیییییییییییییییییییییییییییییی عالی به قول سونیا جانی دپ جانی ِ جانی ِ جانی ِ
حالا بیاین شرحش بدیم جانی اول همون johnny خب جانی دوم به معنای عزیزه و اما جانی سوم هم که کمی اغراق داره همون قاتله ماشاا... همینطور کشته مرده ها ( طرفداراش ) رو باید از زیر دست و پا جمع کرد خب دیگه حوصله ندارم خوابم میاد بای
راستی این چند وقت که نبودم دلایل داره :
۱- اِی دی اس ال ( حال کردین ؟) تمام شد نابود شد رفت
۲- پدر انرا تمدید ننمود
۳- امتحانات شروع شد
۴- امتحانات تمام شد
۵- پدر رفت برای ثبت نام مجدد
۶- تمام پرتهای مخابرات پر بود
۷- خب میخواین چی بشه الان با dial up وصلم ای خدا سرعت لاکپشت و دور زده
خب دیگه حرفی ندارم جز اینکه اسم رو به پریان ( اسم اصلیم ) تغییر دادم
باییییییییییییییییی بای
حالا که اينطور است، دلم ميخواهد برايتان تعريف کنم که چطور ياد گرفتم که علم چيست. چيزي را که برايتان تعريف ميکنم ممکن است کمي بچگانه به نظر برسد، چون آن را موقعي که بچه بودم ياد گرفتم و از همان اول توي خونم بود. شايد فکر کنيد ميخواهم بهتان ياد بدهم که چطور درس بدهيد؛ من اصلاً و ابداً چنين قصدي ندارم. فقط ميخواهم با گفتن اينکه چطور آن را ياد گرفتم، به شما بگويم که علم چيست.
راستش را بخواهيد، ياد دادنش کار پدرم بود و به زماني برميگردد که مادرم من را حامله بود! البته اين حرفها را بعداً شنيدم، چون آن موقع از صحبتهايشان بيخبر بودم! پدرم ميگفت: «اين بچه اگر بزرگ بشود يک دانشمند درست و حسابي ميشود!»
چطور اين حرف درست از آب درآمد؟ او هيچوقت به من نگفت که بايد حتماً يک دانشمند بشوم. خودش که اصلاً دانشمند نبود؛ يک تاجر بود، مدير فروش در شرکتي که لباسهاي يکشکل توليد ميکرد. ولي تا دلتان بخواهد عاشق علم بود و زياد ميخواند. موقعي که خيلي کوچک بودم و هنوز توي صندلي بچه غذا ميخوردم، بعد از شام پدرم باهام بازي ميکرد. او يک عالمه کاشيهاي ريزِ کف حمام آورده بود. من آنها را روي هم ميچيدم و اين اجازه را داشتم که آخري را فشار بدهم تا ببينم چطوري همه چيز فرو ميريزد. خُب، تا اينجا اوضاع روبهراه بود. بعداً بازي ما پيشرفتهتر شد. کاشيها رنگ و وارنگ بودند و ايندفعه من بايد يک کاشي سفيد، دو کاشي آبي، يک کاشي سفيد، دو کاشي آبي و همينطور تا آخر روي هم ميچيدم. من دوست داشتم يک کاشي آبي بگذارم، اما نميشد؛ حتماً بايد دو تا ميگذاشتم. حالا ديگر فکر کنم متوجه کلک پنهان اين بازي شدهايد: اول بچه را گرفتار بازي ميکنيد، بعد يواش يواش چيزهايي را که ارزش آموزشي دارند بهش تزريق ميکنيد!
خُب، مادرم زن حساسي بود و متوجه اين کوششهاي موذيانه شد و گفت: «مِل! لطفاً بگذار اگر بچة بيچاره دلش ميخواهد کاشي آبي بگذارد.» پدرم هم ميگفت:« نه! دلم ميخواهد متوجه طرحها بشود. اين پايينترين سطح رياضي است که ميتوانم بهش ياد بدهم.»
اگر هدفم اين بود که بهتان بگويم «رياضي چيست؟»، تا حالا بايد گرفته باشيد: رياضي پيدا کردن طرحهاست.
آموزشِ او برايم خيلي مؤثر بود. اولين کسب موفقيت از اين آموزش، موقعي بود که به مهد کودک رفتم. ما در مهد کودک چيزهايي را ميبافتيم. به ما ميگفتند کاغذهاي رنگي را مثل نوارهاي عمودي ببافيم و از بافتن آنها طرحهايي به دست بياوريم. (الان ديگر از اين کارها نميکنند؛ ميگويند براي بچه خيلي سخت است.) معلم مهد به قدري از کار من تعجب کرد که نامهاي به خانه فرستاد و اعلام کرد که اين يک بچة استثنايي است، چون قبل از بافتن ميتواند تجسم کند که طرحش چه شکلي ميشود و بلد است طرحهاي پيچيده و شگفتانگيز درست کند! معلوم ميشود که بازي کاشي براي من خيلي مؤثر بود.
حالا ميخواهم دربارة تجربههاي رياضيام در نوجواني حرف بزنم. چيز ديگري که پدرم گفت و من نميتوانم آن را کامل و خوب توضيح بدهم، اين بود که نسبت محيط به قطر همة دايرهها هميشه بدون توجه به اندازة آنها مساوي است. اين نظر به عقيدة من اصلاً بديهي نبود، ولي اين نسبت يک خصوصيت جالب داشت: يک عدد خيلي جالب و عجيب و غريب به نام پي. دربارة اين عددْ معمايي وجود داشت که من در نوجواني اصلاً نميتوانستم بفهمم. اما خيلي جالب بود و به همين خاطر همهجا دنبال پي بودم. بعدها زماني که در مدرسه ياد گرفتم چطور ميشود اعداد کسري را به اعشاري تبديل کرد و چطور سه و يکهشتم برابر 3.125 ميشود، يکي از دوستهايم نوشت که اين عدد مساوي پي است، يعني نسبت محيط به قطر دايره. معلممان آن را به 3.1416 تصحيح کرد. اين قصهها را ميگويم تا روي يک نکته تأکيد کنم: براي من مهم نبود که خود عدد چي هست، مهم اين بود که دربارة اين عددْ معما و شگفتي وجود داشت. بعداً وقتي توي آزمايشگاه آزمايش ميکردم ــ منظورم آزمايشگاه شخصيام است که تويش براي خودم ميپلکيدم و راديو و وسايل مختلف درست ميکردم ــ يواش يواش با استفاده از کتابها و دستورالعملها کشف کردم که در الکتريسيته فرمولها و روابطي وجود دارند که جريان، مقاومت و... را به هم ربط ميدهند. يک روز با نگاه کردن به کتاب فرمولها، فرمولي براي بسامد يک مدار تشديدي کشف کردم که به صورت خودالقايي عمل ميکرد و C ظرفيت خازنِ آن بود. آن ميان، سروکلة پي هم پيدا شده بود. ولي دايره کجا بود؟ هان؟
داريد مي خنديد؟ ولي من آن موقع خيلي جدي بودم. پي يک چيزي بود که به دايره مربوط ميشد و حالا آنجا از مدار الکتريکي سر درآورده بود. شماها که داريد مي خنديد اصلاً ميدانيد سر و کلة پي از کجا پيدا مي شود؟!
من عاشق اين موضوع شده بودم. دنبال جواب آن ميگشتم و هميشه هم بهش فکر ميکردم. بعداً فهميدم که پيچهها به شکل دايره ساخته ميشوند. شش ماه بعد يک کتاب پيدا کردم که خودالقاييِ پيچههاي دايرهاي و مربعي را داده بود و پي توي همة فرمولها وجود داشت. باز فکر کردم و فهميدم که پي به پيچههاي دايرهاي مربوط نيست. حالا کمي بهتر ميفهممش، ولي ته دلم هنوز نميدانم دايره کجاست و پي از کجا سر درآورده است.
آنوقتها که خيلي جوان بودم ــ يادم نميآيد چند سالم بود ــ واگني داشتم که يک توپ توش بود و من آن را ميکشيدم. حين کشيدن، متوجه موضوعي شدم. پيش پدرم رفتم و بهش گفتم: «وقتي واگن را ميکشم توپ عقب ميرود، ولي وقتي با واگن ميدوم و ميايستم توپ جلو ميرود. چرا؟ چي جواب ميدهي؟»
گفت: «هيچکي دليل اين را نميداند، با اينکه اين يک موضوع کلي است و هميشه هم اتفاق ميافتد. هر چيزي که حرکت ميکند ميخواهد که به حرکت خودش ادامه بدهد، هر چيز ساکني هم دلش ميخواهد وضعيت خودش را حفظ کند و ساکن بماند. اگر خوب نگاه کني، ميبيني که وقتي از حالت س***** شروع به حرکت ميکني توپ عقب نميرود، بلکه يک کمي هم جلو ميرود، ولي نه با سرعت واگن. به خاطر همين، قسمت عقب واگن به توپ ميخورد. اين اصل را اينرسي ميگويند.» من دويدم تا قضيه را امتحان کنم و البته توپ اصلاً عقب نميرفت.
پدر بين «آنچه ميدانيم» و «اسمي که برايش ميگذاريم» خيلي فرق قائل بود. دربارة اسمها و واژهها يک داستان ديگر برايتان تعريف ميکنم. من با پدر روزهاي آخر هفته براي گردش به جنگل ميرفتيم و آنجا چيزهاي خيلي زيادي دربارة طبيعت ياد ميگرفتيم. دوشنبهها، با بچهها توي مزرعه بازي ميکرديم. يک بار پسري به من گفت: «آن پرنده را ميبيني که روي چمنها نشسته است؟ اسمش چيست؟» گفتم: « هيچي ازش نميدانم!» برگشت و گفت: «اسمش باسترک گلوقهوهاي است. پدرت بهت چيزي ياد نداده است؟»
توي دلم بهش خنديدم. پدر قبلاً بهم ياد داده بود که اسم، هيچ چيز دربارة آن پرنده به من ياد نميدهد. او به من ياد داده بود که: «آن پرنده را ميبيني؟ اسمش باسترک گلوقهوهاي است. توي آلمان بهش هالتسِن فلوگل (Halzenflugel) ميگويند و در چين چونگ لينگ (Chun Ling). ولي اگر تو همة اسمهاي آن پرنده را هم بداني، هنوز چيز زيادي دربارة آن پرنده نميداني. فقط ميداني که مردم آن را چي صدا ميکنند. ولي باسترک آواز ميخواند و به جوجههايش ياد ميدهد که چطوري پرواز کنند و در تابستان کيلومترها پرواز ميکند و هيچکي هم نميداند که از کجا راهش را پيدا ميکند.» و خيلي چيزهاي مشابه اين. تفاوتي اساسي هست بين اسم يک چيز و آن چيزي که واقعاً وجود دارد.
حالا که بحث به اينجا رسيد، دلم ميخواهد يکي دو کلمه دربارة واژهها و تعاريف برايتان بگويم. بنابراين، بحث را به طور موقت قطع ميکنم. ياد گرفتن واژهها خيلي لازم است، اما اين کار علم نيست. البته منظورم اين نيست که چون علم نيست نبايد آن را ياد بدهيم. ما دربارة اينکه چه چيزي را بايد ياد بدهيم حرف نميزنيم؛ دربارة اين بحث ميکنيم که علم چيست. اينکه بلد باشيم چطور سانتيگراد را به فارنهايت تبديل کنيم علم نيست. البته دانستنش خيلي لازم است، ولي دقيقاً علم نيست. براي صحبت کردن با همديگر بايد واژه داشته باشيم، کلمه بلد باشيم و درست هم همين است. ولي خوب است بدانيم که «فرق استفاده از واژه» و «علم» دقيقاً چيست. در اين صورت، ميفهميم که چه وقت ابزار علم مثل واژهها و کلمهها را تدريس ميکنيم و چه وقت خود علم را ياد ميدهيم.
براي آموزش من، پدرم با مفهوم انرژي ور ميرفت و کلمه را پس از اينکه ايدهاي دربارة آن به دست ميآوردم به کار ميبرد. کاري را که ميکرد خوب يادم هست. يک روز به من گفت: «سگ عروسکي حرکت ميکند، چون خورشيد ميتابد.» من جواب دادم: « نه خير هم! حرکت آن چه ربطي به تابيدن خورشيد دارد؟ سگ براي اين حرکت ميکند که من کوکش کردهام.» پدر گفت: «... و واسة چي، دوست من، ميتواني فنرش را کوک کني؟» گفتم: «چون غذا ميخورم.» پرسيد: «چي ميخوري دوست من؟» جواب دادم: «گياهان را.» دوباره پرسيد: «... و گياهان چطوري رشد ميکنند؟» گفتم: «گياهان رشد ميکنند چون خورشيد ميتابد.»
و همينطور سگ. دربارة بنزين چي؟ انرژي ذخيرهشدة خورشيد که گياهان آن را گرفتهاند و توي زمين ذخيره شده است. همة مثالهاي ديگر هم به خورشيد ختم ميشود. همة چيزهايي که حرکت ميکنند، حرکتشان به خاطر تابيدن خورشيد است. همينطوري ارتباط يک منبع انرژي با منبع ديگر روشن ميشود و دانشآموز دقيقاً ميتواند آن را تکذيب کند: «فکر نکنم به خاطر تابيدن خورشيد باشد.» و به اين ترتيب بحث شروع ميشود. اين هم يک مثال از فرق بين تعريفها ــ که البته لازم هستند ــ و علم است.
در پيادهرويهايي که در جنگل با هم داشتيم چيزهاي زيادي ياد گرفتم. دربارة پرندگان، مثالي را پيش از اين طرح کردم، ولي باز يک مثال از پرندههاي جنگل ميآورم. پدرم به جاي نام بردنِ آنها ميگفت: «نگاه کن! ميبيني که پرندهها خيلي به پرهايشان نوک ميزنند. فکر ميکني براي چي به پرهايشان نوک ميزنند؟» حدس زدم که پرهايشان ژوليده شدهاند و پرنده ميخواهد با اين کار آنها را مرتب کند. گفت: «خُب، فکر ميکني پرها کِي نامرتب ميشوند؟ يا چطوري ژوليده ميشوند؟» گفتم: «قبل از اينکه پرواز کنند و اينطرف و آنطرف بروند، پرهاشان مرتب است، ولي وقتي پرواز ميکنند پرها به هم ميريزند و ژوليپولي ميشوند.» گفت: «پس حدس ميزني وقتي پرنده از پرواز برگشته است بايد بيشتر به پرهايش نوک بزند تا موقعي که فقط مدتي براي خودش اينطرف و آنطرف راه رفته و آنها را مرتب کرده است. خُب بگذار ببينيم.» يک مدت نگاه کرديم و پرندهها را پاييديم. معلوم شد که پرندهها، خواه روي زمين راه بروند يا از پرواز برگشته باشند، يکاندازه نوک ميزنند. پس حدس من غلط بود. پدرم گفت پرنده به اين علت به پرهايش نوک ميزند که شپش دارد. پوستة کوچکي از ريشة پرِ پرنده خارج ميشود که خوراکي است و شپش آن را ميخورد. از بين پاهاي شپش مومي خارج ميشود که غذاي کرمهاي کوچکي است که آنجا زندگي ميکنند. اين غذا براي کرم خيلي زياد است و نميتواند آن را خوب هضم کند. بنابراين، از بدنش مايعي بيرون ميآيد که شکر زيادي دارد و موجود خيلي کوچولويي از آن شکر تغذيه ميکند و...
چيزي که گفتم درست نيست، ولي روح مطلب درست است. در اين مورد، من اولين چيزي که دربارة انگلها ياد گرفتم اين بود که يکي از آنها روي يکي ديگر زندگي ميکند. دوم اينکه هر جايي توي دنيا منبعي از چيزي وجود دارد که قابل خوردن است و ميتواند باعث ادامة زندگي شود. يعني موجود زندهاي پيدا ميشود که از آن استفاده کند و هر چيز کوچکي که باقي ميماند يک موجود ديگر آن را ميخورد.
نتيجة اين مشاهده، حتي اگر به نتيجهگيري درست و حسابي هم نرسد، گنجينهاي از طلاست! باور کنيد که نتيجة بسيار جالبي است.
فکر کنم خيلي مهم است ــ دست کم از نظر من ــ که اگر ميخواهيد به مردم ديدن و آزمايش کردن را ياد بدهيد، بهشان نشان بدهيد که از اين کارها چيز قابل توجهي بيرون ميآيد. آن موقع بود که ياد گرفتم علم چيست. علمْ حوصله بود؛ علمْ شکيبايي بود. اگر نگاه ميکرديد و مواظب بوديد، توجه ميکرديد و حواستان جمع بود، چيز خوبي گيرتان ميآمد ــ اگرچه نه هميشه.
توي جنگل چيزهاي ديگري هم ياد گرفتم. ما به جنگل ميرفتيم، چيزهاي زيادي ميديديم و دربارهشان با هم حرف ميزديم. راجع به گياهان، مبارزة آنها براي نور، اينکه چگونه تلاش ميکنند تا ارتفاع بيشتري بالا بروند و مشکل بالا بردن آب به ارتفاع بيش از 10 تا 12 متر را حل کنند، گياهان کوچکي که دنبال نور کمي بودند و اينکه نور چطور از آن بالا به لاي برگها نفود ميکرد...
يک روز بعد از ديدن همة اينها، پدرم دوباره مرا به جنگل برد و به من گفت: «در تمام مدتي که به جنگل نگاه ميکرديم، فقط نصف آن چيزي را که اتفاق ميافتاد ميديديم. دقيقاً نصف!» گفتم: «منظورت چيست؟» گفت: «ما فقط ميديديم که چيزها چگونه رشد ميکنند. ولي براي هر رشد بايد به همان اندازه مرگ و فروپاشي هم وجود داشته باشد، وگرنه مواد هميشه مصرف ميشوند. درختهاي خشکشده با تمام موادي که از هوا، زمين و جاهاي ديگر گرفتهاند، آنجا افتادهاند. اگر اين مواد به هوا يا زمين برنگردند هيچ چيز جديد ديگري به وجود نميآيد، چون موادّ لازم وجود ندارند. به همين علت، بايد به همان اندازه، فروپاشي هم وجود داشته باشد.»
از آن به بعد ما در گردشهايمان در جنگل کُندههاي پوسيده را ميشکستيم و موجودات ريز و قارچهاي بامزهاي را ميديديم که رشد ميکردند. او نميتوانست باکتريها را به من نشان بدهد، ولي اثر نرمکنندة آنها را به من نشان ميداد. ميديديم که چطور جنگل مدام دارد مواد را به يکديگر تبديل ميکند. چيزهاي خيلي زيادي وجود داشت. وصف چيزها به روشهاي عجيب و غريب. شايد هم فکر کنيد که سرانجام چيزي عايد پدرم شد.
من به ام. آي. تي رفتم و بعد به پرينستون. به خانه که برگشتم، گفت: «هميشه دلم ميخواست چيزي را بدانم که هيچوقت ازش سر در نياوردم. خُب پسر جان! حالا که علوم را بهت ياد دادهاند، ميخواهم آن را برايم روشن کني.» گفتم: «بله.» گفت: «تا آنجايي که ميفهمم، ميگويند نور وقتي از اتم گسيل ميشود که اتم از يک حالت به حالت ديگر ميرود؛ از حالت برانگيخته به حالتي با انرژي کمتر.» گفتم: «درست است.» گفت: «و نور نوعي ذره است: فوتون. فکر ميکنم به آن فوتون ميگويند.» گفتم: «بله.» ادامه داد: «پس اگر فوتون موقعي که اتم از حالت برانگيخته به حالت پايينتر ميرود از آن بيرون بيايد، بايد در حالت برانگيخته در اتم وجود داشته باشد.» گفتم: «خُب، نه!» گفت: «خُب، پس چطوري توجيه ميکني که فوتون ميتواند از اتم بيرون بيايد بدون اينکه در حالت برانگيخته توش باشد؟» چند لحظه فکر کردم و گفتم: «متأسفم، نميدانم و نميتوانم توجيهش کنم.»
بعد از آنهمه سال که سعي کرده بود چيزي را به من ياد بدهد، از اينکه به نتيجهاي چنين ضعيف رسيده بود خيلي نااميد شد. داشتن گنجينهاي از انبوه معلومات که بتواند از نسلي به نسل ديگر منتقل شود چيز جالبي است. اما يک آفت بزرگ دارد: امکانش هست که ايدههايي که منتقل ميشوند زياد براي نسل بعدي مفيد نباشند. هر نسلي ايدههايي دارد، اما اين ايدهها لزوماً مفيد و سودمند نيستند. زماني ميرسد که ايدههايي که بهآرامي روي هم تلانبار شدهاند، فقط يک مشت چيزهاي عملي و مفيد نباشند؛ انبوهي از تعصبات و باورهاي عجيب و غريب هم در آنها وجود داشته باشند.
بعد از آن، راهي براي دوري از اين آفت کشف شد و آن راه، ترديد در مورد چيزي است که از نسل گذشته به ما منتقل شده است. جريان از اين قرار است که هر کس به جاي اطمينان به تجربيات گذشته، تلاش کند تا موضوع را خودش تجربه کند و اين است آنچه «علم» ناميده ميشود؛ نتيجة اکتشافي که ارزش امتحان کردنِ دوباره با تجربة مستقيم را دارد، و نه اطمينان به تجربة نسل گذشته. من آن را اينطوري ميبينم و اين بهترين تعريفي است که ميدانم.
قشنگيها و شگفتيهاي اين دنيا با توجه به تجربههاي جديد کشف ميشوند. اِعجاب از چيزهايي که برايتان گفتم: اينکه چيزها حرکت ميکنند چون خورشيد ميتابد. (البته همه چيز به خاطر تابيدن خورشيد حرکت نميکند؛ زمين مستقل از تابيدن خورشيد ميچرخد و واکنشهاي هستهاي ميتوانند بدون توجه به خورشيد انرژي توليد کنند و احتمالاً آتشفشانها را چيزي جز تابيدن خورشيد به تلاطم و خروش درميآورد.)
دنيا پس از آموزش علوم متفاوتتر به نظر ميرسد. مثلاً درختها از هوا ساخته شدهاند. وقتي ميسوزند به هوا برميگردند. در گرماي شعله، گرماي خورشيد آزاد ميشود. اين گرما در تبديل هوا به درخت در آن نهفته شده بود. در خاکستر درخت بخش کوچکي باقي ميماند که به خاطر هوا نيست، بلکه از زمين به آن اضافه شده بود. همة اين چيزها قشنگند و علم به طور اعجازآميزي سرشار از همة اينهاست. آنها الهامبرانگيزند و ميشود آنها را به ديگران هم بخشيد.
ما خيلي مطالعه ميکنيم و در طي آن مشاهداتي انجام ميدهيم، فهرستهايي فراهم ميآوريم، آمارهايي ميگيريم و خيلي کارهاي ديگر. اما علم واقعي از اين راه به دست نميآيد و معلومات حقيقي از اين کارها بيرون نميزند. اينها فقط قالب تقليدي علم هستند. مثل فرودگاههاي جزاير درياي جنوب با برجهاي راديويي و چيزهاي ديگري که همه از چوب ساخته شده بودند. ساکنان جزيره آمدن هواپيماهاي بزرگ را انتظار ميکشيدند. آنها حتي هواپيمايي چوبي به شکل هواپيماهايي که در فرودگاههاي خارجي ديده بودند ساخته بودند. اما هواپيماي چوبي آنها پرواز نميکرد!
شما معلمهايي که در پايين هرم به بچهها درس ميدهيد، شايد بتوانيد بعضي وقتها دربارة متخصصان شک کنيد. از علم ياد بگيريد که بايد به متخصصان شک کنيد. در واقع، ميتوانم علم را جور ديگري هم تعريف کنم: علم اعتقاد به ناآگاهي متخصصان است.
وقتي يک نفر ميگويد «علم اين و آن را ياد ميدهد» کلمه را درست به کار نبرده است؛ علم چيزي ياد نميدهد، تجربه است که به ما ياد ميدهد. اگر به شما بگويند «علم اين و آن را نشان داده است»، ميتوانيد بپرسيد که « علم چطور آن را نشان داده است؟ چطور دانشمندان فهميدهاند؟ چطور؟ چي؟ کجا؟» نبايد بگوييم «علم نشان داده است»، بايد بگوييم «تجربه اين را نشان داده است.» و شما به اندازة هر کس ديگر حق داريد که وقتي چيزي دربارة تجربهاي ميشنويد، حوصله داشته باشيد و به تمام دلايل گوش فرا دهيد و قضاوت کنيد که آيا نتيجهگيري درست انجام شده است يا نه.
در زمينههايي که آنقدر پيچيدهاند که علم واقعي نميتواند کار خاصي بکند، بايد به نوعي حکمت قديمي، نوعي درستکار بودن تکيه کنيم. ميخواهم اين فکر را در معلمها القا کنم که به اعتماد به نفس، عقل سليم و هوش طبيعي اميدوار باشند. پس.... ادامه بدهيد.
1 - هاينريش هرتز و كشف امواج راديويى
تاريخ: ۱۸۸۸
در سال ۱۸۸۸ يك جرقه سوسوزن در محيط تاريك آزمايشگاهى در آلمان نويدبخش شروع يك انقلاب فنى با ابعادى بى سابقه شد. هاينريش هرتز فيزيكدان ۳۱ ساله در انستيتو فنى كالسروهه يك مدار الكتريكى به وجود آورده بود كه در گوشه آزمايشگاهش جرقه زد و او جرقه ديگرى را در گوشه ديگر اتاق درست روبه روى آن مشاهده كرد. هرتز وجود امواج نامريى انرژى الكترومغناطيس را نشان داد كه قادرند به سرعت نور حتى در فضاى خالى حركت كند. وجود اين امواج را فيزيكدان اسكاتلندى جيمز كلارك ماكسولى ۱۵ سال پيش از آن پيش بينى كرده بود و از آن زمان تا به امروز به صورت اساس و پايه شبكه جهانى راديو، تلويزيون و مخابرات دور درآمده است.
۲- استانلى ميلگرام و اطاعت از قدرت
تاريخ: ۱۹۶۱
در ژوئن ۱۹۶۱ يك آگهى در روزنامه اى در ايالت كنكتيكات از خوانندگان دعوت به شركت در يك مطالعه علمى درباره حافظه كرد. آگهى را يك پروفسور ۲۷ ساله روانشناس در دانشگاه ييل به نام استانل ميلگرام داده بود، ولى آزمايش مورد نظر واقعاً آن طور كه در بادى امر به نظر مى رسيد نبود. به كسانى كه در اين تجربه شركت داشتند گفته شده بود كه موضوع مورد نظر تاثير تنبيه بر روى يادگيرى است و آ نها را به اتاقى هدايت مى كردند كه مردى را در آنجا با سيم هاى داراى الكترود بسته بودند و گفته مى شد مى توانستند شوك هاى دردناكى به او بدهند. سپس به شركت كنندگان گفته مى شد كه فهرستى از واژه هايى كه با تداعى به دنبال يكديگر مى آمدند به صداى بلند بخوانند و هنگامى كه شاگرد مورد نظر در بازگويى آن واژه ها دچار اشتباه مى شد با هر اشتباه يك شوك الكتريكى به وى وارد كنند. اين كار به كمك كنسولى با كليد هاى مختلف از ۱۵ تا ۴۵۰ ولت صورت مى گرفت. شركت كنندگان كه با ديوارى از شاگرد جدا شده بودند مى توانستند فرياد هاى ناشى از درد او را در پى هر بار وارد شدن شوك الكتريكى به دنبال اشتباه بشنوند. با بدتر شدن وضع و زجر كشيدن شاگرد مورد نظر بسيارى از شركت كنندگان معترض شدند ولى دانشمند مسئول در پاسخ تنها مى گفت كه آزمايش بايد ادامه يابد و ۶۵ درصد آنها هم به اين كار ادامه دادند. با بالا رفتن ميزان ولتاژ شوك هاى الكتريكى كم كم ضجه ها و فرياد ها تبديل به سكوتى شوم شدند.099201.jpg
تنها پس از آن كه آزمايش به پايان رسيد، حقيقت به شركت كنندگان گفته شد: اين شاگرد اصلاً يك هنرپيشه بوده و درد و رنجى در كار نبوده است. ميلگرام نشان داد كه مى توان مردم عادى را اگر تصور كنند كه مى توانند از مسئوليت شانه خالى كنند و آن را به مقامات واگذارند، به زجر دادن افراد غريبه تا حد مرگ تشويق و قانع كرد. در دهه ۱۹۶۰ تجربه ميلگرام آب خنكى بود بر خشم ناشى از اعمال نازى ها. همان طور كه رسوايى اخير در مورد نحوه رفتار با زندانيان عراقى نشان داد، تجربه ميلگرام هنوز هم اهميت خود را از دست نداده است.
۳- انريكو فرمى و نخستين واكنش زنجيره اى هسته
تاريخ: ۱۹۴۲
فكر خارج ساختن انرژى مفيد از اتم ها را برخى از برجسته ترين دانشمندان جهان از جمله اينشتين بسيار دور از دسترس مى پنداشتند تا آنكه از تجربه اى كه مخفيانه در حياط خلوتى در دانشگاه شيكاگو صورت گرفته بود خبر دار شد؟ در يك روز سرد ماه دسامبر ۱۹۴۲ فيزيكدان ايتاليايى و برنده جايزه نوبل انريكو فرمى كار ساخت نخستين رآكتور اتمى جهان را كه تقريباً شكل كروى داشت به اتمام رساند. اين رآكتور شامل چندين تن گرانيت و اورانيوم راديواكتيو به همراه ميله هاى مركزى از جنس كارميوم بود. اينها طورى طراحى شده بودند كه مى توانستند نوترون هاى خارج شده توسط اتم هاى اورانيوم را كه هر يك قادرند اتم هاى اورانيوم بيشترى را بشكافند، جمع آورى كنند و بدين ترتيب زنجيره اى از واكنش ها را موجب شوند كه بالقوه قابليت انفجارى دارند. هنگامى كه فرمى دستور داد ميله هاى كنترل به آرامى خارج شوند تا نوترون ها آنقدر زياد شوند كه بتوانند واكنش زنجيره اى را تداوم بخشند، رآكتور عظيم شروع به توليد نيرو كرد. فرمى گذاشت به مدت چهار و نيم دقيقه اين جريان ادامه يابد. نيروى توليد شده به زور بيشتر از نيم وات مى شد، ولى بدين ترتيب ثابت شد كه واكنش زنجيره اى واقعى است و مى توان آن را كنترل كرد. نيروى هسته اى هديه اى بود كه او به دنيا داد.
4- تاييد نظريه جاذبه اينشتين توسط ادينگتون
تاريخ: ۱۹۱۹
آلبرت اينشتين صبح روز هفتم نوامبر ۱۹۱۹ از خواب بيدار شد و يك باره كشف كرد كه به عنوان درخشا ن ترين دانشمند جهان مورد تحسين همگان است. رسانه هاى جهانى نتايج تجربه اى را منتشر كرده كه برترى نظريه جاذبه وى تحت عنوان «نسبيت عام» را بر قانون جاذبه نيوتن با چند صد سال سابقه نشان مى داد. بر طبق «نسبيت عام» جاذبه حاصل منحنى شدن مكان و زمان است كه موجب خم برداشتن مسير اشعه نورى مى شود كه از نزديكى هرجرمى عبور مى كند. آرتور ادينگتون اختر- فيزيكدان از دانشگاه كمبريج بر آن شد كه با اندازه گيرى از كسوفى كه در تاريخ مه ۱۹۱۹ اتفاق افتاد از ستارگان قابل رويت در نزديكى خورشيد اين نظريه را ثابت كند. نظريه اينشتين اثر خم كننده اى در برابر آنچه كه از نظريه نيوتن انتظار مى رفت را پيش بينى مى كرد ولى اين هنوز بسيار ناچيز بود. يعنى معادل ضخامت يك تار مو كه در فاصله ۱۴ مترى ما قرار دارد! ادينگتون پس از ماه ها تحليل تصاوير برداشته شده از كسوف اعلام كرد كه جابه جايى بسيار ناچيزى كه در محل ستارگان مشهود است نشان مى دهد كه نظريه اينشتين بر نظريه نيوتن پيروز شده است. برخى تاريخ نگاران در آن زمان و بعد ها گفتند كه گويا نتايج ادينگتون آن گونه اى كه ادعا مى كرد روشن و صريح نبودند و اين در حالى است كه ادينگتون هيچ گاه تحسين خويش از اينشتين و نظريه اش را مخفى نمى كرد. اندازه گيرى هاى بسيار دقيق تر از آن زمان تاكنون بار ها صحت پيش بينى اينشتين را تاييد كرده اند.
۵- آزمايش مايكلسون - مورلى
تاريخ: ۱۸۸۷
اگر در جاده اى با سرعت ۷۰ كيلومتر در ساعت در حركت هستيد و اتومبيل ديگرى نيز با سرعت ۷۰ كيلومتر در ساعت به سمت شما مى آيد سرعت نسبى دو اتومبيل چقدر است؟ پاسخ آسان است، اين طور نيست؟ ۱۴۰ كيلومتر عقل سليم هم اين را مى فهمد. با اين وجود در سال ۱۸۸۷ آلبرت مايكلسون و ادوارد مورلى نشان دادند كه «عقل سليم» را با شعاع نورى كارى نيست .آنها در پى يافتن «اتر» بودند، ماده اى كه گفته مى شد عالم پر از آن است و تنها به خاطر آن است كه نور مى تواند در خلا حركت كند. آنها نتوانستند هيچ اثرى از «اتر» بيابند ولى كشف كردند كه نور صرف نظر از آن كه بيننده نسبت به آن چگونه حركت مى كند همواره سرعت يكسانى دارد. اين نتيجه گيرى برخى از دانشمندان را بر آن داشت كه مطرح كنند تقصير به گردن ابزار مورد استفاده از آزمايش است و ساختمان اتمى آن با حركت زمين در فضا دستخوش تغيير مى شود. يك كارمند جوان اداره ثبت اختراعات در سوئيس به نام اينشتين تصور مى كرد كه پاسخ اين سئوال را مى دانست. او چنين استدلال مى كرد كه سرعت نور از جمله سرعت هاى معمولى نيست، بلكه يك ثابت جهانى و براى تمام بينندگان يكسان است. اين فكر او را به سمت نظر نسبيت خاص راهنمايى كرد كه شامل حال همه چيز از الكترونيك تاmc2 = E مى شد
۶- دالى گوسفند زاده شده از كلون
تاريخ: ۱۹۹۷
در فوريه ۱۹۹۷ تصوير يك گوسفند بر صفحات نخست روزنامه ها در سرتاسر جهان ظاهر گرديد. اين گوسفند كه نامش دالى بود نخست كلون حيوان بالغ ديگرى بود: رونوشت ژنتيكى كاملى از DNA خارج شده از يكى از سلول هاى يك گوسفند ماده. چند ماه بعد همين تيم دانشمندان از موسسه روسلين در اسكاتلند دو بره ديگر زاده شده از كلون به نام هاى مولى و پولى را معرفى كردند كه DNA آنها به وسيله مهندسى ژنتيك از يك انسان منتقل شده بود و لذا شير آنها حاوى نوعى ماده لخته كننده خون بود كه در درمان هموفيلى كاربرد داشت. اين نخستين تجربيات همچون گام هاى بزرگى به سمت «داروسازى» به معناى توليد انبوه تركيبات دارويى سودمند براى انسان توسط حيواناتى كه به همين منظور «كلون» شده اند مورد تحسين و تمجيد قرار گرفتند. ليكن بعد ها معلوم شد كه دالى تنها مورد موفق از ميان ۳۰۰ مورد تلاشى بود كه در انستيتو روسلين براى «كلون» كردن جنين حيوانات صورت گرفت. دالى در سال ۲۰۰۳ در حالى كه تنها نيمى از عمر طبيعى اش را پشت سر گذاشته بوده درگذشت، در حالى كه به دنبال خودنگرانى عميقى درباره استفاده از تكنيك «كلون» براى خلق همه چيز از موش آزمايشگاهى تا انسان هاى «كامل» بر جاى گذاشت. اين نگرانى ها پايايى تجارى آن را نيز زير سئوال برد.
- اوسوالد آورى و DNA
تاريخ: ۱۹۴۴
زيست شناسان فرانك كريك و جيمز وات معمولاً به عنوان كسانى كه راز حيات در شكل DNA موجود در سلول هاى زنده را كشف كردند شناخته مى شوند ليكن «سرنخ اساسى و مهمى كه آنها را متوجه اهميت DNA ساخت نتيجه آزمايشاتى بود كه اوسوالد آورى و همكارانش در دانشگاه راكفلر در نيويورك انجام داده بودند. سال ها دانشمند DNA را به اين دليل كه بيش از اندازه براى توضيح تنوع خيره كننده جهان ساده است رد مى كردند و در عوض بر اين گمان بودند كه اين پروتئين ها هستند كه اطلاعات ژنتيكى را منتقل مى كنند. ليكن آورى و همكارانش نشان دادند كه همه در اشتباه بودند. در سال ۱۹۴۴ پس از سال ها آزمايشات توان فرسا بر روى باكترى ها نشان دادند كه انتقال DNA از يك ميكروب به ديگر موجب مى شود كه صفاتش نيز منتقل شود. خيلى ها با اين شواهد به شدت مخالفت كردند ولى كريك و واتسون بر آن شدند كه اين رشته حياتى را دنبال مى كنند كه حاصل آن جايزه نوبلى بود كه نصيب اين دو گرديد. جالب است كه بدانيم تنها نتيجه مخالفت منتقدين محروم شدن آورى از جايزه نوبل بود!
۸- جورج مندل و وجود ژن ها
تاريخ: ۱۸۵۷
نظريه داروين درباره تكامل در درك ما از زندگى بر روى زمين تحولى به وجود آورد. ليكن اين فكر كه چگونه صفات در ميان نسل ها انتقال مى يابد همواره فكر داروين را مشغول مى داشت. در سال ۱۸۵۷ يك كشيش و راهب اتريشى به نام جورج مندل پاسخ اين پرسش را يافت. او با آزمايشات دقيقى بر روى گياهان نشان داد كه هر دو والد گياه به يكسان صفاتى را به فرزند خويش منتقل مى كنند و همين قانون بسيار ساده است كه تنوع گسترده اى از تركيبات بين صفات را موجب شده است. از اين مهم تر او كشف كرده كه صفات با يكديگر تركيب نمى شوند بلكه متمايز از يكديگر باقى مى مانند. گياهان بلند و كوتاه همواره گياهانى را به وجود مى آورند كه همواره در يكى از اين مقوله قرار مى گيرند و نه بين آن دو. اين نشان داد كه صفات مذكور به صورت دستجات مشخص و مجزايى به ارث مى رسند كه بعدها آنها را ژن خواندند ليكن جالب اينجاست كه اهميت يافته هاى مندل تا اوايل سده بيستم ناشناخته باقى ماند.
۹- ادوارد جنر و واكسيناسيون
تاريخ: ۱۷۹۶
در سال ۱۹۸۰ «سازمان جهانى بهداشت» بيانيه شگفتى آورى را منتشر ساخت. آبله بيمارى ويروسى كه زمانى سالانه يك ميليون تن را به هلاكت مى رساند از كره زمين محو شده بود. نخستين پيروزى كامل و تمام عيار بر يك بيمارى همه گير نتيجه مستقيم شايد مهم ترين آزمايشى بود كه تاكنون صورت گرفته است. اين آزمايش دويست سال قبل توسط پزشكى اهل گلوكستر شاير صورت گرفت. قرن ها بود كه پزشكان در آسيا متوجه شده بودندكسانى كه در معرض بيمارى آبله بودند، گاه مى توانستند در برابر آن محافظت شوند. در اوايل سده هجدهم اين فكر توسط بانو مرى ورتلى مونتاگو، همسر ديپلماتى در تركيه به انگلستان آورده شد. وى طرفدار «آبله اى» كردن عمدى مردم با استفاده از مقدار بسيار كمى از بافت آلوده بود. اگرچه اين شيوه تا اندازه اى موثر بود ولى هنوز از هر هشت نفر كه مبادرت به اين كار مى كردند يكى به خاطر ابتلا به آبله كشته مى شد.
جنر در فكر آن بود كه ببيند مى توان مردم را با قرار گرفتن در معرض آبله گاوى كه بيمارى ظاهراً مرتبط با آبله انسانى و بى ضرر است در برابر بيمارى آبله انسانى محافظت نمود. در ۱۴ مه ۱۷۹۶ جنر مواد آلوده به آبله گاوى را وارد بريدگى روى بازوى كودك هشت ساله اى به نام جيمز پيپس نمود. پس ازگذشت ده روز پيپس دچار تب خفيف و سپس تاول هاى چركى شبيه آبله گرديد. سپس در اول جولاى جنر كودك را «آبله اى » نمود كه حاصل آن بود كه به هيچ وجه دچار بيمارى و عوارض آن نشد.
ظرف چند سال «واكسيناسيون» (كه در لاتين از لغتى به معناى گاو گرفته شده) در انگلستان و خارج از آن كاملاً رواج يافت. اين كه دقيقاً واكسيناسيون چه مى كند تا زمان پى بردن به سيستم ايمنى ناشناخته باقى ماند. امروز مى دانيم كه سلول هاى اين سيستم توسط واكسن آموزش مى بينند تا بتوانند هرچه سريع تر مهاجمين را پيدا كنند. جنر خود بر اين باور بود كه اين موضوع به هر حال به تعامل بين بدن و آنچه كه او «ويروس» آبله گاوى مى خواند مربوط مى شد. در واقع واژه ويروس كه امروز هم به كار مى بريم توسط ادوارد جنر ابداع گرديد.
۱۰- پاستور و ميكروب
تاريخ: ۱۸۶۰
در سال ۱۸۶۰ شيميدان برجسته فرانسوى لويى پاستور مبادرت به انجام آزمايشى با استفاده از لوله هايى با اشكال عجيب و غريب نمود كه نه تنها تصورات قرون وسطايى در مورد حيات را كنار زد بلكه علت حقيقى بيمارى ها را نيز آشكار ساخت. قرن ها تصور مى كردند كه حيات خود به خود از ماده مرده مثل گوشت در حال فساد به وجود مى آيد. پاستور اين تصور را خيالى بيش نمى دانست در عوض بر اين باور بود كه آنچه كه ما مى بينيم در واقع آثار ناشى از ميكروب هاى غيرقابل ديدن يا به اصطلاح ژرم در هواست.
او براى اثبات اين نظر خويش لوله هاى آزمايش را پر از شيره گوشت پخته و جوشيده شده كرد كه هريك تنها از طريق لوله اى به شكل S با هواى بيرون رابطه داشت. برطبق نظريه ايجاد خود به خودى حيات اين اتفاق بايد پس از مدت كوتاهى به شكلى معجزه آسا رخ دهد. ولى پس از ماه ها انتظار چنين اتفاقى رخ نداد. اين براى پاستور كاملاً معنى دار بود. جوشاندن موجب كشته شدن هر ژرمى كه در شيره گوشت وجود داشت شد و ژرم هاى جديد نيز به دليل دهانه هاى لوله اى S مانند نتوانستند خود را به آنجا برسانند.
طرفداران ايجاد خود به خودى حيات كوشيدند با اين ادعا كه جوشاندن به هر صورت و به هر نحوى آن «نيروى حياتى» اسرارآميز موجب بروز حيات را از ميان برده موضوع را پاسخ دهند ليكن پاستور جلوتر از آنها بود. او بعضى از دهانه هاى شيشه اى S شكل را شكست و منتظر ماند. بر طبق نظريه ايجاد خود به خودى حيات هيچ اتفاقى نبايد مى افتاد چون نيروى حيات مرده بود. ولى شيره گوشت به تدريج كدر شد چه ديگر مانعى بر سر راه ميكروب ها براى رسيدن به محتويات درون لوله هاى آزمايش نبود. پاستور ثابت كرد كه نيروى حيات در واقع افسانه اى بيش نيست. از سوى ديگر آزمايش وى مبين قدرت ميكروب هاى غيرقابل ديدن نيز بود. او بلافاصله از اين كشف خويش در عمل استفاده كرد و با اين كار صنعت ابريشم فرانسه با ابداع آزمونى براى يافتن كرم هاى ابريشم آلوده به اين ژرم ها سود بسيار برد.
منبع :http://www.rphysic.blogfa.com/post-45.aspx
حالا قالبش قشنگه ؟
راستشو بگین فعلا بای

